تبليغاتX
ميثاق با شهدا
کاش از ما نپرسند بعد از شهدا چه کرده اید ؟اخر چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چین ها!!!؟

 

بنام خدایی که دوستش داریم و بنام خدایی که دوستمون داره.

بنام خدایی که خیلی بزرگ و مهربونه .بنام خدایی که میبینه و به رومون نمیاره.به نام اون که بنده اش رو دوست داره گرچه سراغش نره. بنام اون خدایی که بی حساب به همه( چه خوب و چه بد) روزی میده.بنام اون خدای بزرگ و دوست داشتنی که این روزا فراموشش کردیم .بنام اونی که همیشه با هامونه ولی ما با اون نیستیم.به نام اونی که اگه بخوای نعمتاشو بشماری باید ساعتها بشینی و فقط فکر کنی تا دستت بیاد چی هست و چی نیست.به نام اونی که همه نیازای بنده اش رو در نظر گرفته و برا همش پاسخی گذاشته.

بنام اون مهربونی که هنوز باورش نکردیم.هنوز خوب نشناختیمش.میگیم دوستش داریم ولی در عملمون...میگیم بزرگه و مهربونه ولی واقعا اینو از عمق وجودمون باور نکردیم.شبای قدر تو دعای جوشن کبیر با اسامی مختلف صداش میزنیم اما حتی یه بار هم یکی از اون صفاتشو خوب باور نکردیم. بنام خدایی که هر چی ازش بگیم کم گفتیم و اگه هم بگیم فقط گفتیم.بنام اون بزرگی که دل تنگشم.دلم براش تنگ شده.و چقدر دلتنگی برای خدا با سایر دلتنگی ها فرق میکنه.یه احساس خاصی داری.یه مدتی که یه کم ازش فاصله بگیری...و چقدر اونایی که خدا رو ندارن ته دلش یه غم سنگینی نشسته!!!ولی وقتی با خدا باشی همه چیزو داری.شاد شاد و آزاد آزاد.

خدایا شکرت!بابت اینکه منو از همون کوچیکی با خودت آشنا کردی.از همون کوچیکی اسم حسین (ع) و زهرا(س) رو بهم یاد دادی.از همون کوچیکی وقتی زمین میخوردم بهم یاد دادن بگو یا علی. از همون کوچیکی عشقم رو چادر نمازم و سجاده و مهرم قرار دادی....خدایا!شکرت بابت همه چیز.خدا جون شکرت!با تو بودن برا بنده ات همه چیزه.

کمکم کن با تو بودن رو همیشه داشته باشم.

خدایا!دوستت دارم گرچه بلد نیستم و نبودم که اینو اثبات کنم.بابت همه ی داده ها و نداده هات شکر!!!دلم برات تنگ شده!!! کمکم کن.

یه سوال: شما وقتی دلتون برا خدا تنگ میشه چیکار میکنین؟؟؟

صلوات یادتون نره

التماس دعا

یا زهرا(س)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:31  توسط ياس 18ساله  | 

بسم رب الحسين (ع)

هر كي از يه سمتي داره تلاش ميكنه كه بتونه جلو بياد و سوار شه.اون عده اي كه سوار ميشن يه نفس راحتي ميكشن و گه گاهي هم نسبت به اونايي كه نتونستن سوار شن يه نگاهي مي اندازن و اتوبوس حركت ميكنه .عده اي نشستن و عده اي ايستاده.عده اي  كه به نظر محصل ميرسن دارن حرف از كلاس و درس و امتحان ميزنن .يه عده  بحث داغ سياسي دارن .

گه گاهي شخصي رو ميبيني كه سرشو روي ميله صندلي يا شيشه گذاشته و غرق در افكارشه.گه گاهي صداي گريه يه بچه اي رو  ميشنوي ...

با هر ترمزي كه زده ميشه صداي غر و لند يه عده شنيده ميشه . به هر  ايستگاهي كه ميرسي عده اي پياده ميشن  و عده اي هم سوار...با رد شدن از هر ايستگاه  تعداد مسافرا كم و كمتر ميشه و ايسنگاه آحر كه ميرسي صداي راننده رو ميشنوي كه ميگه«كسي جانمونه ايستگاه آخره!!!!!!!!!!!

و اينها همه وقايعي هستن كه ديگه تقريبا برا مه ي ما تكراري شدن.و اگه ما همين اتفاق كوچيك  رو در نظر بگيريم و به دنياي واقعي مون بسطش بديم ميشه درسهاي خوب و قشنگي رو گرفت.

مسافران درون اتوبوس همون ماها هستيم و اتوبوس درواقع دنياي ما و اون اعمالي كه ذكر شد هم همون اعمال روز مره زندگي ماست.اونجا كه عده پياده ميشن و عده اي هم سوار درواقع تولد و مرگ انسانهاست....و اونجايي كه اتوبوس به مفصد آحر ميرسه درواقع پايان دنياي ماست...فقط خدا كنه جا نمونده باشيم!!!!!!!

و  حرف آخر اينكه ميشه از وقايع تكراري روزمره مون  درسهايي گرفت و به خودمون بيايم .بخدا فرصتمون محدوده!!!چشم رو هم گذاشتي تمومه!!!مواظب باشيم .يه روزي ميرسه كه لحظه هاي زندگي ما هم تمومه و خدا كنه جا نمونيم...

شايد فقط همين!

ضمنا جمعه همین هفته (۲۲/۲/۸۵)مراسم چهلمین روز عباس(پسر عموم)هست .دوست داشتین یه فاتحه مهمونش کنین . 

عجب رسمیه رسم زمونه

میرن ادما از اونا فقط خاطره هاشون بجا میمونه

 

صلوات يادتون نره

التماس دعا

يا زهرا ي مرضيه س

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:14  توسط ياس 18ساله  |