تبليغاتX
ميثاق با شهدا
کاش از ما نپرسند بعد از شهدا چه کرده اید ؟اخر چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چین ها!!!؟

 

1اردیبهشت میثاق با شهدا 1ساله شد و یاس 18ساله هم 20ساله.

(این مدلی هم میشه که تولد وبلاگ ونویسندش  تو یه تاریخ باشه دیگه!1/2/1384 و1/2/1365)

مدتی هست که برام سواله که چرا روزتولدت که میشه بهت تبریک میگن.چرا؟شاید تا حالا رو این موضوع دقت نکردیم ولی واقعا چرا تبریک میگن؟سوالی که جوابی براش پیدا نکردم.اما شاید تاریخ تولدا تلنگری باشه برا ما.یه سال دیگه گذشت.با یادآوری این روز یه قدم بزرگ دیگه رو به سمت چیزی برداشتی که ازش وحشت داری.364روز که تموم میشه 365مین روز برامون حرف داره.با زبون بی زبونی داره میگه٬ اما نمیدونم چرا من حالیم نیست؟1 اردیبهشت سال 1365روزی بود که متولد شدم و الان 20سال از اون روز داره میگذره...دو سه شب پیش یه خوابی دیدم که به نظرم بی ربط به این قضیه نیست.

خواب دیدم که بهم گفتن  تا امشب بیشتر مهلت نداری بعدش دیگه تشریف بیارید اون دنیا!!!تو خواب خیلی شور میزدم که برم کارامو انجام بدم٬ اینقدر به فلانی بدهکارم بدمش!اون روز احساس کردم دوستم ازم ناراحت شد برم ازش حلالیت طلبی کنم!اون روز غیبت فلانی رو کردم!...خیلی ولولا داشتم .فرصت محدود بود.فرض کن صبح بهت خبر بدن تا امشب بیشتر فرصت نداری خودتو اماده کن.ترس و وحشت از یه طرف و فکر کارایی که باید انجام بدی از طرف دیگه...

به نظرم میاد روز تولد ما هم دقیقا یه چیزی تو مایه های همین خواب هست.داره میگه 1سال دیگه هم گذشت چیکار میکنی؟هستی با من؟منی که معرف 1اردبیهشتم رو داری یا نه؟به چی دل خوش کردی؟خوشحالی که روز تولدته؟نزدیکتر شدی به مرگ ها!حواستو جمع کن.یه روزی از همین روزا میاد که دیگه روز 1اردیبهشت بدنت زیر خروارها خاک...هستی با من؟؟؟؟؟حواست کجاست؟؟؟مواظب باش فرصتت محدوده.واقعا همینه! یه کم دقت کنیم.از کنار مسائلی که برا همه عادی شده ما هم عادی نگذریم!!!

میشه قضایا رو با دید بهتری دید.

**********

 و اما یک سال گذشت ! والان میثاق با شهدا یک ساله شده.

 تو این یک سال روزهای خوبی رو گذروند ،روزهای تلخی رو هم! هر چی که بود گذشت.

با این خونه‌ی اینترنتی‌، پذیرای مهمونان زیادی بودم، افرادی که می‌تونم خیلی از اونا را دوست بنامم.دوستایی که میثاق با شهدا همشون رو دوست داره و اگه بهشون سر نزنه دلش براشون تنگ میشه.

برا همه شون آروزی موفقیت دارم.

صلوات یادتون نره

التماس دعا

یا زهرا (س)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 19:9  توسط ياس 18ساله  | 

 

بسم رب الصابرین

نام و نام خانوادگی:عباس جمال آبادی

تاریخ تولد:12/3/1369

تحصیلات:سال دوم تجربی

تاریخ فوت: سه شنبه15/1/1385

محل دفن: قطعه صابرین دارالرحمه شیراز

اوایل تابستون سال 84 بعد از امتحانای پایان ترمش بود که برای زانو دردش به دکتر رفت.بعد که نتیجه آزمایش رو گرفتن نشون داد که یه غده زیر زانوش هست که ممکنه خطر ناک باشه باید عمل شه.بعد عمل پاش متوجه شدن که این یه غده سرطانی هست که دقیقا روی استخوانش هست و داره سلولهای استخون رو از بین میبره.تموم تابستون پاش توی گچ بود.شهریور ماه برای اطمینان بیشتر به تهران و مشهد رفتن .دکترای مشهد و تهران هم تایید کردن.و توی مشهد عکسی که از سینه اش گرفته بودن 2تا لکه روی ریه اش دیده شده بود. همون موقع بود که گفتن دیگه کار از کار گذشته و نمیشه کاری براش کرد فقط سریع برید شیراز وپاشو قطع کنید.شیراز که اومدن دکتر خودش هم گفت که زده به ریه اش و اگه سرفه کرد بدونید دیگه ...

غده روی زانوی راستش بود روز به روز بزرگتر میشد و خیلی اذیتش میکرد.خودش به عمو گفت که اگه میشه پاشوبردارن...دکتر هم به عمو گفت که دیگه خیلی دیر شده حتی اگه پاشو هم قطع کنیم فقط عمرشو زیاد میکینم واگرنه چون به ریه اش زده نمیشه کاری کرد!!!خودش راضی شده بود خیلی اذیتش میکرد.یادم میاد روزی که رفته بودم پیشش مثل مار به خودش میپیچید.تصمیم گرفته بود بره رشته تجربی . میگفت من کمتر از پزشکی دانشگاه تهران نمیارم...چقدر امید داشت و کتاباشو دوست داشت.روزی که اومده بود خونه مون به ابجیم گفته بود میدونی دوست دارم چیکاره شم؟میخوام دکتر سرطان شناسی شم؟چراعباس؟گفت:اخه!تو نمیدونی این آمپولی که برا شیمی درمانی بهم میزنن چقدر گرونه!

راضی شد که پاشو قطع کنن و همین کار رو اوایل مهر ماه انجام دادن...بعدش دیگه تقریبا خوب شده بود .مدرسه میرفت درسشو میخوند.همه فکر میکردن دیگه عباس خوب شده.اما اون مریضی لعنتی داشت کار خودشو روی ریه اش میکرد.2_3ماه بیشتر دووم نداشت اون همه دلخوشی هامون.بعد از امتحانای ترم اولش شروع کرد به سرفه کردن.چقدر اون روزی که مامان میگفت عباس سرفه میکنه دلم گرفت!!!همه میدونستیم دیگه ...اما خودش فکر میکرد سرما خورده...ترم 2دیگه مدرسه نرفت.برا اینکه سرگرم شه براش کامپیوتر خریدن .چقدر دوستش داشت!

اما اون همه ذوق کامپیوترش هم دوامی نداشت.دیگه سرفه هاش به اوجش رسیده بود خون بالا می اورد.دکترا گفتن دیگه تمومه!براش کاری نمیشه کرد.عکسی که از ریه اش گرفتن نشون میداد که دیگه ریه ای براش نمونده.تمام راههای تنفسیش بسته شده بود.از روز اول عید تا 13حالش خیلی بد شد .زن عمو میگفت بهم گفته:نمیدوم چرا این سرما خوردگی ولم نمیکنه!...هفته اخر هوا بهش وصل کرده بودن و با هوا نفس میکشید اما از شب 13دیگه هوا هم براش کار نکرد .همون شب حالش خیلی بد شد .همه مون ترسیده بودیم.رفت بیمارستان.اون موقعی که از خونه بردنش بیرون من نبودم اما مامان میگفت یه نگاه عجیبی به همه ی ما و خونه کرد که همه مون زدیم زیر گریه.همون نگاه اخرش بود به خونه... خیلی نیگاهش عجیب بود...2روز اخر هم تو بیمارستان بود که دیگه شب 15ساعت حدودای 11تموم کرد...و عباس هم رفت. چقدر تو این 9ماه زجر کشید!خصوصا 1ماه اخر!زن عمو میگفت تسبیح میگرفت دستش که صلوات بفرسته اما 2تا صلوات که میفرستاد سرفه اش میگرفت...

نمیخوام شعار بدم و مثل خیلی های دیگه که میمیرن تو نظر مردم خوب میشن بگم خوب بود!اما خداییش بچه یه چیزه دیگه ای بود.بچه تر که بود همش خونه ما بود .هر کاری بهش میگفتی نه نمیگفت .اگه کاری براش انجام میدادی اونقدر تشکر میکرد!واقعا از نظر معرفت و ادب تک بود ...و این مدت که مریض بود شاید باورتون نشه با اون همه درد و رنجش اخ نگفت!خداییش خیلی عجیبه!!!ماها برا یه سر دردمون!...آخ نگفت این بچه!!!عمومیگفت یه بار که داشتیم تو ماشین می رفتیم بیرون یه بچه یا تو خیابون یه جفت کفش اسکیت پاش بود آروم گفتم:آخی!عباس چقدر با اسکیتش باز میکرد؟!عباس گفت:بابا!آخی یعنی چی؟خوب حالا قسمت بوده اینجوری شده!چرا میگی آخی!... همه دردشو به جونش میخرید ولی آخ نمیگفت که مبادا پدر مادرش ناراحت شن!حتی اون روزای اخر هم اخ نگفت .فقط دو تا دستشو قفل میکرد زیر چونه اش و به یه نقطه خیره میشد.

و اما زندگی 15ساله عباس تموم شد...میخوام بهش بگم خوش به حالت! ازش بپرسم تو چطوری صبور بودن رو یاد گرفتی؟ اینقدر صبور بودی که اخرش جات شد قطعه ی صابری!!اونم شب جمعه و شب شهادت امام حسن عسکری (ع)؟

میخوام بهش بگم دلم برای همه ی اون  خوبی هات تنگ میشه.خوش بحالت از شر این دنیا راحت شدی!تو این سن و سال با این همه خلوص و پاکیت...عباسی!خوش بحالت!راستی زیارتت قبول.شب اول قبر امام رضا رو دیدی دیگه!عباسی!برامون دعا کن!بخدا سخته زندگی کردن تو این دنیا.سخته!.میدونم اونجا جات خوبه!میدونم!!!دیدارمون به قیامت!میبینمت انشالله.

اگ دوست داشتین برای شادی روحش یه ختم زیارت عاشورا مهمونش کنین.خدا خیرتون بده.

صلوات یادتون نره

التماس دعا

یا زهرا(س)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 6:34  توسط ياس 18ساله  | 

بسم رب الشهداء و الصدیقین

داخل روم بود پیغامی براش اومد:

Salam.asl pliz

خودشو جمع و جور کرد (یادش اومد که بهش گفته بودن بزار بهت پی ام بدن بعد تو جوابشونو بدی .وقتی گفتن اصل یعنی خودتو معرفی کن.)سلام علیکی کرد و خودشو معرفی کرد.بهش گفت میتونم با شما بیشتر اشنا شم؟من مدتی هست دنبال یه شخصی با این خصوصیات میگردم.شما همونی هستی که دنبالش بودم.ته دلش خالی شد.ازش خواست بیشتر از خودش بگه٫ اونم گفت . ساعتی با هم حرف زدن .دید داره دیر میشه٫ گفت من باید برم.اونم گفت:وای نه!من تازه تو رو پیدا کردم نمیشه بیشتر بمونی؟باشه برو ولی بهم بگو کی میای؟قرار بعدی رو تعیین کردن و همدیگه رو اد کردن وبعدش بای!

تموم شب رو به اون روز و حرفایی که زده بودن فکر کرد و توی ذهنش میگذروند که برا قرار بعدیشون چی آمده کنه بگه.هر بار که میرفتن برای روزای بعدشون قرار میگذاشتن ...وقتی پسره حسابی دل دختره رو تسخیر کرد بهش تلفن داد که تماس بگیره.بار اولی که میخواست بهش زنگ بزنه تنش میلرزید اخه!تا حالا از این کارا نکرده.اما یواش یواش براش عادی شد...اینقدر این قرارها و تلفن زدن ها براشون عادی شده بود.پسره گفت:عزیزم!توهمونی که من دنبالش هستم و من کنارت میتونم خوشبخت باشم.من که فکرامو کردم نظرتو چیه؟؟؟رنگش سرخ شد٫  ساکت شد و چیزی نگفت.پسره گفت باشه عزیزم !من که نخواستم تو الان جواب بدی فکراتو کن بعدا بگو...خیلی با خودش کلنجار رفت .همش فکر خونواده شو میکرد .چطوری بهشون بگم؟

 به پسره گفت من نمیتونم به خونواده بگم

_عزیزم نمیخواد بگی که .شما فعلا جوابتو بده .بقیه چیزا باشه برا بعد

 _اما من که ندیدم شما رو شما که منو ندیدی که چطوری؟؟؟

_چیزی نیست که عکسامونو برا هم میفرستیم.

اینقدر خام حرفای پسره شده بود که نمیتونست تشخیص بده کارش درسته یا نه؟؟؟اینقدر ازش برا خودش رویا ساخته بود که نمیتونست دیگه فراموشش نکنه.عکسشو براش فرستاد و عکسشو دید.عقلش بهش میگفت نکن اما دلش ...تا اینکه بالاخره اقا پسر از عروس خانوم جواب بله رو شنید.  دیگه همه ی فکر و ذکرش شده بود اون٫  خوب درس نمیخوند٫ اعصاب درست و حسابی نداشت .همش دلهره  که وای!اگه بابام بفهمه چی میشه؟؟چطوری بهشون بگم؟...مدتی بهمین منوال گذشت .هر بار که بهش تلفن میکرد میدید یه کم سرد شده .دیگه اون پسره قبلی نیست عوض شده .دیگه زیاد تحویلش نمیگیره.سوال که میکنه چیکار کنیم ٫چطوری باید به خونواده بگیم؟ پشت گوش می اندازه! میگه حالا وقت زیاده ...گذشت و یه روزی که بهش تماس گرفت گفت من دیگه خسته شدم از این بی تکلیفی !!!بالاخره چی میشه؟؟؟خیلی راحت از پشت گوشی صداشو شنید که میگه ای بابا ! تو هنوز داری رو این موضوع فکر میکنی؟من مدتهاست که بی خیال شدم .من و تو بدرد هم نمیخوریم.من نمیتونم تو رو خوشبخت کنم و...اینگار آب سردی روش ریخته باشن٫گوشی روگذاشت .چقدر برا ساده لوحی خودش دلش میسوخت.یعنی همش پوچ بود؟پس چی شد اون حرفایی که میگفت ما جوونا خودمون باید جفتمون رو پیدا کنیم ؟پدر مادرامون نسل قدیمین!اونا ما رو درک نمیکن...تازه فهمید که همه ی اون حرفها پوچ بوده و این مدت سر کار بوده.دلش برای خودش و این کاراش  گرفت.

همینه دیگه!به همین راحتی!قبل از هر چیز اینو بگم که من قصد ندارم کسی رو زیر سوال ببرم چه خانومها و چه آقایون.اما این مسئله ای هست که الان وجود داره.و واقعا هم این چیزاهست.تو روخدا یه کم به خودمون بیایم.ببینیم کجای کاریم؟من نمیخوام زیرآب ازدواجهای اینترنتی رو بزنم .نه! سراغ دارم مواردی که خیلی خوب هم بوده .اما راهشون چی بوده؟؟؟ببینیم همیشه برای همه کارامون دنبال بهترین راه باشیم.مشکل ما اینه که یادمون رفته کی هستیم ؟کجا داریم زندگی میکنیم؟یادمون رفته هر چی که داریم از خون شهدامون هست.اره یادمون رفته!تا حرف هم بزنی میگن برو بابا!اونا برا خودشون رفتن.میخواستن نرن.به ما چه؟...نه انگار بدم نمیگی!!این تو هستی که درست میگی!اره توهمین جهالتت بمون...خانوم محترم! اینقدر با این حرفها خامت کردن اینقدر این حرفها رو تو گوشت خوندن که نمیتونی تشخیص بدی که این چیزا همش مسخره بازیه ٫پوچه.حقته که تو همین جهالتت بمونی!!!اقای محترم!تو که اینقدر ادعات میشه چرا برا خواهر خودت نمیپسندی این چیزا رو؟تو که مدعی هستی که دیگه پیشرفت کردی حواست هست که اینقدر هوست بهت چیره شده که دیگه نمیفهمی که باید برا ناموس مردم هم احترام قائل شی...حق با تو هست.این تو هستی که میفهمی اینقدر تو این فهمت دست و پا بزن تا ببینیم اخرش چی میشه؟؟؟

میخوام بگم که یه کم حواسمونو جمع کنیم .چت کردنت رو میخوای داشته باشی داشته باش اما حواست جمع باشه.هست بخدا! خودم دیدم این مواردو.چرا از نعمتهایی که داریم درست استفاده نکنیم؟این پنبه ها رو از گوشمون بیاریم بیرون.مواظب باشیم.نت فقط یه دنیای مجازیه!بچسبیم به دنیای واقعیمون.

صلوات یادتون نره

التماس دعا

یا زهرا(س)

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 7:53  توسط ياس 18ساله  | 

 
بسم الله الرحمن الرحیم
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر الیل و النهار
یا محول الحول و الحوال حول حالنا الی احسن الحال
سال جدید که به نام پیامبر گرامیمون نام گذاری شده رو تبریک میگم انشالله که سالی پر از خیر و برکت و معنویت و پیشرفت دینی و علمی برا همه باشه.عجب سال تحویلی بود امسال!
یکی از سنتهای قشنگ اعیاد ما عیدی دادن و عیدی گرفتنه.من عیدی امسال شما رو یه خاطره با مزه از دوران بچگی براتون دارم .جالبه!
احمد(داداشم)2سال از من بزرگتره.از اونجایی که همیشه میبینیم بزرگترا به کوچیکترا عیدی میدن احمد جو گیر شد اون سال(که من سوم دبستان بودم و احمد پنجم) به من عیدی بده.50تومان ناقابل به ما عیدی داد.منم کلی خوشحال بودم که عیدیهام 50تومان از اون بیشتره....گذشت و بعد 2_3ماه یه روز با هم دعوامون شد . احمد فردای همون روز امتحان ریاضی داشت و نقاله هم نداشت. وقتی دعوامون شد گفت برو اون 50تومانی که بهت عیدی دادم بیار بهم بده.منم که خیلی وقت بود خرجش کرده بودم. رفتم اون 50تومانی که اون روز تو مدرسه چیزی نخریده بودم که خیر سرم پس اندازش کنم اوردم بهش دادم .چیزی طول نکشید که دیدیم نقاله به دست میاد!!!دقیق یادمه اومد خونه و چنان با نقاله ور میرفت که...هر وقت که یادمون میاد بهش میگم یه بار یه 50تومانی بهمون عیدی دادی کاش نمیدادی!!!میگه:وای!!!چقدر بچه بودیمااااا
یادش بخیر چقدر اون عیدها با لباس نو هامون و عیدی گرفتنامون خوشحال بودیم .هر کی بیشتر عیدی میداد بیشتر دوستش داشتیم.و یاد اون سفره هفت سینی که مادربزرگمون اون بالا مینشست و یا مقلب القلوب رو میخوند و بعدش هم عیدی مون میداد بخیر!یاد همون سال تحویلهایی که با خونواده عمو بودیم بخیر!!!الان دیگه خبری نیست از اون روزا.امسال دیگه سال تحویلی دلمون برا شفای عباس(پسر عموی15ساله مون)گرفته بود.
ببخشید که این جوری شد!
صلوات یادتون نره
التماس دعا
یا زهرا(س)
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 12:7  توسط ياس 18ساله  |