|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 8:8 توسط ياس 18ساله
|
|
||
|
|
|
|
|
تنگ غروب عرفه شور میزنه دل همه کربلا رو جارو کنین میاد امیر علقمه توی بیابون پیچیده صدای زنگ غافله حسین نیا که با عطش نداری خیلی فاصله الحمدالله الذی لیس لقضائه دافع ... یه بار دیگه عرفه از راه رسیده یه روز تنگ و دلگیر اونقدر دلگیره که ... (اینایی که میخوام بگم شعار نیستا حرف دلمه!) وقتی خوب فکر میکنم میبینم که چقدر ائمه لطف دارن نسبت به ما. من که دیگه خودم میدونم چیکاره ام؟آخه یه بار، دوبار، 10بار، 100بار... … من که خودم میدونم چقدر غرق گناه شدم . حالم از خودم بهم میخوره .هر روز یه بازی جدید .هر روز دورتر و دورتر میشم .. نه نمازی نه عبادتی نه توسلی نه اشکی...دلم برا کمیل خوندن تنگ شده، دلم برا شبای اعتکاف تنگ شده، دلم برا خوب بودن وپاک بودن، برا یه نماز درست و حسابی خوندن تنگ شده .دلم برا شهدا تنگ شده کاری به سر خودم اوردمکه دیگه شهدا هم ...از این همه تارایی که دور خودم پیچیدم حالم بهم میخوره... بخونم ؟؟؟ هر بار به یه بهونه ای میارنم تو راه .حالا هم که عرفه اومده.نمیدونم چی بگم؟گرچه خیلی بدم و گنهکار و ...اما دلمو نمیتونم هیچ کاریش کنم دلم با شماهاست . بخدا نمیخوام دل شما رو بشکنم.نمیخوام پای شیطونو وسط بکشم اون یه طرف قضیه ست نفسم داره بدبختم میکنه نفس من آبرومو پیش تو برده/هربلایی که میخواست سرم آورده
خدایا!با اینکه بدم و روسیاهم اما دوست دارم.همه امیدم اومدن تو مجالس اهل بیته .اینو ازم نگیر . شنیدم که اگه خدا بخواد یکی رو تنبیه کنه بدترین تنبیه اینه که لذت عبادت ازش گرفته میشه!!! هیچی نمیخوام !فقط خودت!با تو بودن از همه چی بهتره!!!خدا جون ممنونتم .شکرت خدااااااااااا. از اعتکافم که هیچی نمونده همه رو خراب کردم .شبای قدر و رمضون رو هم که...الان دیگه امیدم به عرفه ست! خداجون!ین بار رو دیگه یه کاری کن ادم شم.برا تو که کاری نداره! لذت عبادت با خدا یه چیزه دیگه ایه!عرفه یه فرصت خوبیه برا عهد بستن با خدا.یه عهد جدی و درست .از خدا بخوایم کمکمون کنه .یادمون نره که فقط خودمون پا نشیم بریم یه نفر هم یه نفره هاااا! صلوات یادتون نره
التماس دعا یا زهرا (س) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 11:32 توسط ياس 18ساله
|
|
||
|
|
|
|
بالهایت را کجا جا گذاشتی؟
پرنده بر شا نه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:اما من درخت نیستم تو نمیتوانی روی شانه من آشیانه بسازی. پرنده گفت:من فرق ادم ها و درخت ها را خوب میدانم اما گاهی پرنده ها وآدم ها را اشتباه میگیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود . پرنده گفت:راستی!چرا پرزدن را کنار گذاشتی؟انسان منظور پرنده را نفهمید ولی باز هم خندید. پرنده گفت:نمیدانی توی آسمان چقدر جای تو خالیست .انسان دیگر نخندید .انگار ته دلش چیزی را به یاد آورد .چیزی که نمیدانست چیست. شاید یک آبی دور .یک اوج دوست داشتنی ! پرنده گفت:غیر از تو پرنده های دیگری را هم میشناسم که پر زدن یادشان رفته است.درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت دارد اما اگر تمرین نکند فراموش میشود.پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کردتا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد . آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو اسمان را ندیدی. راستی!عزیزم!بالهایت را کجا گذاشتی ؟ انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را حس کرد. ان وقت رو به خدا کرد و گریست. صلوات یادتون نره
التماس دعا یا زهرا(س)
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 7:57 توسط ياس 18ساله
|
|
||