تبليغاتX
ميثاق با شهدا
کاش از ما نپرسند بعد از شهدا چه کرده اید ؟اخر چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چین ها!!!؟

بسم رب المهدی(عج)

سلام به همه شما مخاطبای گل وبلاگ میثاق با شهدا.عیدتون مبارک .میلاد یگانه منجی عالم رو خدمت همه شماها تبریک میگم.

قبل از هرچیز لازم میدونم بابت تاخیری که برا آپدیت شدن وبلاگ شد معذرت خواهی کنم. گرچه به قول دوستان تاخیر بشه و نشه زیادم فرقی نمیکنه نه دنیا منتظر اپدیت کسیه و نه کسی زیاد متظرآپدیت دیگری...از همه دوستایی که لطف کردن و به وبلاگ سر زدن تشکر میکنم ان شالله در اسرع وقت به همه سر میزنم .

خوب! چه خبرا؟ خوبید؟خوشید؟چی کارا میکنین؟پاییزم داره از راه میرسه و با اومدنش بهمون میگه که باید با تابستون84هم خداحافظی کنیم.یه تابستون دیگه از عمرمونم گذشت. نمیدونم چقدر از این تابستون تونستیم استفاده کنیم؟اما به نظرم تو این چند سال اخیر اعتکاف به تابستونا یه رنگ و بوی خاصی داده...آخ!که چقدر دلم برا اعتکاف و شبا و مناجاتا و راز و نیازاش تنگ شده.گاهی اوقات به خودم میگم اگه این اعتکافا و محرما و فاطمیه و رمضونا و ...نبود چیکار میکردیم؟واقعا نعمتای بزرگین که خدا به واسطه خون شهدا بهون داده.گفتم شهدا !نمیدنم تا چه حد تونستیم ادامه دهنده راهشون باشیم ؟چقدر به حرفا و وصیتاشون عمل کردیم؟تا چه حد با گلزار شهدا مانوسیم؟تا چه حد....؟؟؟نمیدونم!فقط اینوبگم که اگه تموم شهرمون(حالا برا ما شیراز)رو زیر پا بگذاریم که بخوایم یه جایی رو پیدا کنیم که بهمون ارامش بده هیچ جا گلزار شهدا نمیشه.

اون هفته که با دوستم رفته بودیم برا بدرقه بچه هایی که میرفتن زیارت امام رضا(ع)(اره! جاموندم این بارم)وقتی همه رفتن به دوستم (که چند روزه دیگه میرفت قم برا درس خوندن)گفتم خوش به سعادتت اونجا حضرت معصومه(س)،جمکران ،حوزه و ...رو دارین. هنوز حرفم تموم نشده بود که بهم گفت یه چیزی بهت بگم ؟گلزار شهدای خودمونو قدر بدون.

بچه ها!تو رو حضرت زهرا(س)شهدا رو داشته باشیم .برا همه چی و همه جا برنامه داریم اما چرا اینو تو برنامه مون جا نمیدیم که حداقل هفته ای 1بار نه!ماهی 1بار یه سر به شهدا بزنیم؟خیلیه؟ماهی یه بار؟؟؟چه اشکال داره این همه دوست و رفیق داری یه شهید رو هم به عنوان دوستت انتخاب کنی و هفته یه بار بهش یه سر بزنی ؟؟؟مگه قران نمیگه که اونا زنده هستن ؟؟؟حداقل با یکی از شهدا مانوس باشیم .یه کم مایه دلگرمی خونواده های شهدا باشیم0 وقتی میبینی اون مادر شهید کنار قبر پسرش نشسته ،برو حداقل یه چند دقیقه ای کنارش بشین تا اونم بدونه که هنوز خون بچه اش فراموش نشده و هنوزم هستن کسانی که...(گرچه این چیزا برا اونا مهم نیست .اما معرفت تو چی؟ احساس مسئولیت مون نسبت به اونا چی؟)

اون روزکه با بچه ها رفته بودیم گلزار، رفتیم کنار یه مادر شهید نشستیم ، بعد که بلند شدیم که بیایم خیلی تشکر کردن ...کلی خجالت کشیدم از خودم .مگه چیکار کردیم که تشکر میکنین؟ وظیفه مونه...واقعا وظیفمونه...مایه دلگرمی خونواده های شهدا خصوصا مادرای شهدا باشیم ...

نمیدونم چرا این جوری نوشتم اصلا تصمیمم این بود که یه چیزه دیگه بنویسم ...همه ش لطف خودشونه ...چند هفته پیش تصمیم گرفتم برم وبلاگو حذف کنم اما وقتی یادم اومد که به چه نیتی وبلاگو راه انداختم منصرف شدم.و پست این بار هم ...نمیدونم!!!!!!

**************

و اما دوتا کلوم حرف با کنکوریای امسالمون!هم اونایی که قبول شدن و هم اونایی که رد...

* شماهایی که قبول نشدین! بدونین که قبولی اصلی تو اون دنیا مشخص میشه.بهتره یه بار اون پست قبلی با عنوان کنکور رو بخونین ...خدمتتون عرض کنم که خودتتون به قضاوت بشینین و ببینین ایا واقعا خوب درس خوندین ؟اون جوری که باید و شاید؟خوب خوب درس خوندین؟اگه نخونده بودی که توقعت برا قبولی یه توقع ...خودتم میدونی پس بیخودی شلوغش نکن .اگه هم واقعا خونده بودی و الان قبول نشدی بدون که مصلحت خدا بوده .خدا صلاح کار بنده هاشو بهتر میدونه.مگه به صلاح و مصلحتش اعتقاد نداری؟پس ناراحتیت برا چیه؟خدا خیلی بزرگه .چرا به این زودی جا زدی؟چرا ناراحتی؟البته اینم بدون که این حرفایی که دارم میگم برا دلگرمی و این چیزا نیستا نه! بابا !آبجی خودم قبول نشد .دوست داشتم بودین و میدیدین که باچه  اعتماد به نفسی میگفت صلاح خدا بوده...

*و اما شماهایی که قبول شدین؟یعنی جناب سال صفریا ،صفر کیلومتریا و ...(اینا حرفایی بود که پارسال به خودمون زدن، حالا ماهم طبق رسم و رسوم میگیم دیگه!!!)اول اینکه فکر نکن دیگه با قبولیت تو دانشگاه همه چی تمومه.نه تازه اول کاره.مسئولیتت سنگین شده.خیلی سنگین...اگه بخوای یه ذره کوتاهی کنی، اگه نخوای درس بخونی ،اگه بخوای با نیت غیر خدایی...وارد شی بدون که مسئولی و به هیچ جا نمیرسی .نعمت بزرگیه .باید قدر بدونی و شاکر باشی و خوب درس بخونی و اینو همیشه تو ذهنت داشته باش که برای خدا درس بخونی ...یه خودکاری رو دوستم( قبل از رفتن به قم) بهم داد که یه جمله ای روش نوشته بود که خیلی مهمه .جمله اینه: "برا خدا درس بخوانید" ...واقعا هم همینه.

*************

راستی یه خبر از دست ندینا! صاحب وبلاگ یه دختر سه ساله به همین زودیا عازم مکه ست.نمیخوای بهش التماس دعا بگی؟قول داده برا همه مون دعا کنه.

www.ye-dokhtare-3saleh.blogfa.com

**************

و اما از همه شماهایی که لطف دارین به وبلاگ و سر میزنین تشکر میکنم .ممنون از حوصله ای که بخرج دادین.ان شالله در اسرع وقت به همگی سر میزنم .راستی! یادمون باشه عیدیمون رو آدم شدنمون به معنای واقعیش بخوایم.مرضا و حاجتمندا رو از دعا فراموش نکنیم.

صلواتو یادتون نره

التماس دعا

یا زهرا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 20:48  توسط ياس 18ساله  | 

بسم رب المهدی(عج)

سلام  احوال شما؟ طاعات و عباداتتون قبول انشا لله.

عیدتون مبارک.بعثت پیامبر گرامی اسلام رو تبریک میگم .ان شالله  از روزه ی این روز غافل نشیم.

نمیدونم چرا توی همه ی اعیاد مذهبی عید مبعث و 15شعبان یه جوره  دیگه ای به دلم میشینه و یه حس دیگه ای نسبت بهشون دارم .

**********

"ما مسئول نیستیم که به دیگران ثابت کنیم چه کسی هستیم؟مسئولیت و وظیفه ما فقط این است که همان کس باشیم.کارهای شما نشان دهنده ی شخصیت شماست.واقعیت شماهمان است که ظاهر میشود.مردم حق دارند که هر طور دلشان خواست فکر کنند اما لازم نیست هر طور فکر کردند همان طور باشد " 

یانلا وانزانت

این متنو سال سوم دبیرستان که بودم توی کتاب تست زیست شناسیم نوشته شده بود(یعنی اخر هر فصل یه متن یا شعری نوشته شده بود )عجیب  اون شعرا رو دوست داشتم شایدم به خاطر این بود که خیلی خوب میتونستم مفهومشو درک کنم.و این چند خطه واقعا یه چیزه دیگه ست. به نظرم اگه مفهوم بعضی از شعرا رو خوب بفهمیم خیلی چیزا برامون حله...

***********

و اما این بار رو به خاطر همه ی اونایی که گفتن کم بزن کم نوشتم.در عوض این کم نوشتنا یه خواهش دارم ( عجب گیری افتادینا ! تحملم کنین یه روزی میاد دیگه من نیستما!اون روز هی دلتون میسوزه) .بچه ها دعا کنین برا شفای مریضا .

همه ی اونایی که مث من و شما سلامتی رو دوست دارن . دعا کنین یادتون نره.

 خدا خیرتون بده.

************

هفته دیگه همین موقع بچه ها راهی مشهدن ....یا امام رضا! ...و من جا موندم ...خیلی دلم هوای امام رضا رو کرده

باز این دلم هوای میخانه کرده ساقی /یاد حرم دلم رو دیوانه کرده ساقی

ان شالله سفرشون به سلامتی و پر از معنویت باشه .دعا گومون هستن .

ما هم دعا گو باشین .

ممنون از حضور سبز و با صفاتون

صلواتو یادتون نره

التماس دعا

یا زهرا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 7:24  توسط ياس 18ساله  | 

 

بایاداو

سلام .قبول باشه طاعات و عباداتتون ان شالله.خيلي جاتون سبز بود .حسابي خوش گذشت .اعتکافو ميگم !دعاگو همه تون بوديم چه اونايي که نيومدين چه اونايي که اومدين .اين مهموني هم بساطش جمع شد , تا اعتکاف 85 هستيم يا نه؟خداييش خيلي به  يادتون بودم.
خصوصا مرز عشق . دختر تو چقدر پاکي؟اينو بدون که حتما اسمت جز15000 معتکفاي مسجد شهدا نوشته شده .اينو مطمئن باش.  خودم چندين بار ديدمت,تا مي اومدم صدات کنم ...و چقدر امثال تو بودن که خودم با چشاي خودم ديدمشون .و اينا همش لطف خود اوس کريمه . خدايا شکرت الحمدالله.راستي کامنتت رو تو وبلاگ اقا سيد خوندم .جدا شما نميدونين اون شب اخر چه خبر بود؟چقدر با ديدن کامنتت دلم برا شب اخر تنگ شد.اونجا که بوديم بچه ها يه طرح جديد داشتن :روي يه تابلو بزرگ تعداد ساعات مونده و گذشته اعتکافو ميزدن . مثلا شب اخر زده شده بود:از68ساعت مهموني 48ساعت گذشته و 20 ساعت مونده  .نميدوني اين تابلو چه آتيشي به جون بچه ها ميزد ؟کاش اونجا بودي و خودت شب اخريه اشک وحال و هواي بچه ها رو ميديدي چقدر با صفا بود .يادش بخير.ان شالله قسمت شه با هم سال ديگه سر اين سفره دعوت شيم .

 راستش اعتکاف امسال با هر سال فرق داشت .تجر به هايي که از اين اعتکاف بهم دادن خيلي قشنگ بودن .

*روز اولي که وارد مسجد ميشي يه جورايي محوي .نميفهمي کجايي ؟ وقتي ادم از در مسجد پاشو ميزاره بيرون و مياد تو جمع مردم حس ميکنه که چقدر ميون مردم اين شهر  غريبه.اون لحظه حس قشنگي داري که اصلا قابل توصيف نيست.اما بچه ها ميدونين ! به نظر من بايد اون چيزي که ازاين سه روز گرفتيمو  تو زندگيمون بکار بگيريم .ديشب وقتي از مسجد اومدم بيرون توي خيابون که بوديم به  دوستم گفتم که خيلي خوب نورانيتي که بهمون دادن رو حس ميکنم .خوبه که بتونيم نگهش داريم .الان ديگه وظيفمون ستگين تر شده ما نرفتيم اونجا که فقط خوش بگذرونيم که.بايد کار کنيم.خيليه توي اين همه جمعيت شهر شيراز 15000تا جوون ؟؟؟اگرچه نسبت به پارسال خوب مسلمابهتره اما بازم کمه.بايد کار کينم و از اين چيزايي که بهمون دادن استفاده کنيم .رقم معتکفين کشورمونو ببريم بالا!دل امام زمان رو ميتونيم راضي نگه داريما .يه کم به خودمون بيايم و خودمونو باور کنيم .اعتکافي که رفتيم فقط مال خودمون نيست بقيه هم درش شريکن .مواظب باش شيطون توکمينه.الان داره نهايت سعيشوميکنه(باورتون نميشه از ديشب تا حالا کلافه م کرده از هر دري ميکنمش بيرون ,از يه در ديگه مياد ). رفتيم اونجا يه قوتي گرفتيم که بتونيم اونو شکست بديم .پس يا الله!مواظب اون چيزايي که بهت دادن باش و شروع کن.تا گناهکردي سريع توبه کن .رو دوستات کار کن ,بهشون بگو اعتکاف چيه؟بخدا خيليا اصلا نميدونن اعتکاف چيه؟ رجب کي مياد و کي ميره؟اينا به خاطر کم کاري من و تو هستا!اعتکاف سال ديگه حد اقل 2 نفر ديگه هم با خودت بيار .

ممنون از حضور سبزتون . ضمن اينکه جا داره از تموم بچه هاي تدارکات, انتظامات, اشپزخونه,صوت,کامپيوتر,خيريه, طلاب ,امداد ,شهدا ,اقا سيد و همه و همه ي اونايي که زحمت کشيدن برا اعتکاف صميمانه تشکر کنم .خدا خيرشون بده . دعاگوشون باشيم ان شالله.برا سلامتیشون صلواتو یادت نره.

اينم گزارش اعتکاف امسال کانون
http://www.rahpouyan.com/etekaf/etekaf84/default.asp
خيلي دعا کنين .شماها که اعتکافو نبوديد بيشتر دعا کنين .بخدا الان مسئوليت ما چندين برابر شده .دعا کنين. بازم ممنون .يه سر به پست قبلي با عنوان "خاطرات اعتکاف امسال"بزنين .
صلواتو يادتون نره
التماس دعا
يا زهرا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 7:16  توسط ياس 18ساله  | 

هوالحق

سلام مجدد.خوش اومدين . اينجا يه سري از خاطره هاي اعتکافو به  همراه نتيجه شون نوشتم .فقط ببين !يه کم زياده . خوب!کاري نداره. دي سي شو بخون.ضررنميکني .مطمئن باش.در مورد نتيجه هاش هم نظري داشتي خوشحال ميشم بشنوم

 
وقت تنگ است و راه طولاني
شب اول قبل از شروع جلسه توجيهي رفتم توي غرفه اي که بچ هاي گروه ياس و طلاب بودن بچه ها يه سري کارتايي داشتن که روشون جملاتي نوشته بودن .اونا رو داشتن مرتب ميکردن که بزارن توي يه جعبه و بزنن تو ديوار من همون موقع يه کارت برداشتم که روش نوشته بود: وقت تنگ است و راه طولاني هشدار قشنگي بود . جالبه که قبل از شروع اعتکاف يه همچين موقيعتي برا ادم پيش بياد و اين قدر قشنگ حرف سه روزو خلاصه کنه.

نتيجه:چقدر خداي بزرگي داريم .چقدر قشنگ با روش خاص خودش ادمو به خودش مياره.اين جمله جدا قشنگ ترين جمله ا ي بود که تو عمرم شنيدم و يکي از جملاتيه که از ذهنم خارج نميشه.نظر شما چيه؟


موز
توي جمع مون دوستي داشتم به اسم زهرا که شوخي هاي با مزه و به جايي داشت و براي اين اخلاقش حتي توي اعتکاف هم دليل داشت .بعد از افطار(شب دوم)زهرا به همراه رقيه و اعظم وفرنازرفتن برا تجديد وضو.توي مسير که ميرفتن زهرا چشمش به يه سبد ميوه افتاده بود وبه رقيه با همون حال شوخي و بچه گونه, آروم گفته بود منمممممممم مووووووز.خانمه شنيده بود و اومده بود به زهرا تعارف کرده بود و با کلي خواهش و اصرار ازش خواسته بود که برداره و اگر نه حلالش نميکنه!هرچي زهرا طفلک گفته بابا شوخي کردم قبول نکرده و موزو داده به زهرا. ما هم با بچه ها نشسته بوديم ديديم زهرا موز به دست مياد . گفتيم اين کجا بوده و خلاصه قضيه رو تعريف کرد .سانازهم موزو از زهرا گرفت و بين بچه ها تقسيم کرد و برا تنبيهش کمتر از همه بهش داد..

نتيجه:خيلي ها يادشون رفته بود برا چي اومدن؟ اخه يه سبد ميوه(که به قول رقيه بيشتر ميوه ها درش بوده)توي يه همچين جمعي درسته؟؟؟خصوصا از قبل کلي اعلام کرده بودن که خواهرا اين کارا رو نکنن.و به نظر من کار زهرا يه درس قشنگ و به يادموندني برا همه ما و مخصوصا اون خانوم بود اگه حواسمون جمع باشه .اخه اصل اعتکاف به يه رنگي و با هم بودنشه .خيلي سخته  جلوي شکممون رو گرفتن؟؟؟


نعمتها فقط مال خودمونه؟
کار ضروري پيش اومده بود که ميبايستي همون موقع با مريم (صاحب وبلاگ پنجره)تماس ميگرفتم .صف تلفن شلوغ بود شايد اگه ميخواستم برم تو صف يه نيم ساعتي طول میکشيد که ممکن بود کار از کار بگذره.سارا بهم گفت که اين خانومه که کنارمون نشسته همراه داره به اين بگيم . (کارم ضروري بود و اگرنه طي اين چند سالي که ميرم اعتکاف اين اولين باري بود که ميخواستم تلفن بزنم از داخل محيط اعتکاف). وقتي بهش گفتيم وگفت :من همراه ندارم .يه کم سارا جا خورد . تشکر کرديم و برگشتيم .خانومه صدامون زد برگشتيم .ديدم يه لنگه دمپاييش رو اورد بالا و گفت  اين موبايل منه. نميدونستم چي بايد بگم .فقط يه لبخند زدم .سارا گفت اما من خودم شخصا ديدم چندين بار که ...گفتم خوب!بنده خدا نخواسته بده .برام مهم نبود ندادنش اصلا .اما دلم گرفت برا شخص خودش.اخه چه ارزشي داشت اين حرکت! نميفهميم کجا اومديم ؟ناچارا رفتم توي صف تلفن .تا نوبت به من خواست برسه کلي از سخنراني گذشت.تلفن کردم اما کار از کار گذشته بود .ديگه خيلي دير شده  بود.اون خانومه بعد از مراسم اومده بود و از خواهرم سراغ ما رو گرفته بود .سارا که خواب بود منم که برا مراسم رفته بود جلو.و از خواهرم معذرت خواهي کرده بود .خواهرم گفته بود :مال خودتون بوده دوست  نداشتين بدين اما اون کار اخرتون چي بود؟ ميتونستين بگين نميدم.
نتيجه1:واقعا نعمتايي که خدا بهمون داده فقط برا خودمونه؟بچه ها مواظب باشيم همه چيز مال اونه و بقيه هم مخلوق اونن و ازنعمتاش سهم ميبرن
نتيجه2:اينو خوب فهميدم که اگه قراره کاري جور نشه يا بشه ماها هيچ کاره ايم !و اينو به عينه درک کردم

اي کاش...
وقتي از ميون جمعيت رد ميشدم خيلي ها بودن که هنوز دنيا ولشون نکرده بود .حرف از فلان عروسي و  فلان مدل لباسو و ... نور غرق تو دنيا بودن .وقتي از کنارشون رد ميشدم و حرفاشون به گوشم ميخورد دلم ميگرفت وکاش اونا ميدونستن اومدن کجا؟ برا چي اومدن؟چرا اومدن؟کاش اونا ميدونستن که وقتشون تنگه و تا چش رو هم بزارن اين 3روزه تمومه .اي کاش اونا رمز اينکه اومدن اعتکاف ,رمز دعوت شدنشون, رمز انتخاب شدنشون رو ميدونستن اي کاش ميون اين جمعيت مرز عشق,فاطمه,مريم,فريده,پريناز , محيا , مامان, بابا, زهرا و بقيه هم بودن .و اي کاش ... خدايا شکرت

نتيجه:فرصت ها محدوده .وقتي يه چيزي بهمون ميدن قدر بدونيم.فکر کنيم پس اين مغزو خدا برا چي بهمون داده؟ با اين همه خدايا ما که نفهميديم تو چطوري هستي؟


براي چي اومديم؟
عادتم اينه که وقتي مجلس اشکي باشه پيش دوستام نباشم . ميرم يه جاي خلوت و يا ميون غريبه ها ميشينم شب دوم بود.رفتم کنار يه خانومي نشستم .مجلس خيلي با حال و اشکي بود.ديگه اشکات دست خودت نبود .وقتي بلند شدم که برم خانومه دستمو گرفت و التماس دعا داشت .گفتم چشم محتاجيم شما بيشتر دعاکينن .گفت برا سه تا پسر مم دعا کن که با زناشون خوشبخت شن .گفتم ان شالله چشم .اومدم.حرف اون خانم خيلي منو تکون داد .تعجب کردم از اين همه حس مادري .تو اين حال و هوا که همه فقط به يه چي فکرميکنن او در کنار همون موضوع داره برا خوشبخت شدن پسراش دعا ميکنه ...نميخوام بگم بده ها ! نه من کي باشم .اما اين صحنه برام درس شد .

نتيجه: خدايا درسته دعا خيلي موثره اما من فقط ازت تقرب و ادم شدنمو ميخوام .همه چي بستگي به تلاش خودمون و توکلمون داره.حد اقل اين چند روزه فقط برا خدا باشيم .نميشه؟؟؟ نظر شما چيه؟ اين نتيجه درست يا نه؟؟
 
ابو حمزه شمالي يا ثماني؟
وقتي برگشتم ديدم بچه ها يه شيطنت عجيبي تو چشاشون موج ميزنه .پرسيدم چي شده؟ معلوم شد که زهرا بازم دسته گل به آب داده و رفته که برنامه مراسم سر شبو بخونه و ثمالي رو شمالي گفته.  
نتيجه: هيچ وقت تو جمعي که بچه هاش تيزن اشتباه هاي اين مدلي نکنم.يعني  سعي کنم کلا اشتباه نکنم از هر نظر .سعي کنم.

خاطره ها زياده اما ... جدا اعتکاف سراسر نور و برکته .بايد حواست جمع باشه .به نظر من اينکه انسان بتونه خودشو بعد از اعتکاف نگه داره خيلي مهمه .نمازشب خوندنا که اونجا واقعا با عشق همراه بود رو به خوابمون ترجيح نديم مهمه و اما صحنه هايي مث نماز شبا ,زحمات بچه هاي تدارکات , خستگي که با عشق تو چشاشون همراه بود ,نماز خوندن بچه های کم سن و سال,اين همه عشق جوون نسبت به خدا و اومدن يه عده از بچه ها از شهرها و کشوراي ديگه برام قشنگ ترين منظره ها بودن .فقط دعا کينم موندني باشه که هست ان شالله و بازم جاي همه ي شماهايي که نبودين واقعا سبز بود .مريم جون !(صاحب وبلاگ پنجره)خدا ميدونه چقدر منتظرت بودم .اينو بدون که خدا خيليييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي دوست داره . ببخشيد اگه نتونستم کاري بکنم .شرمنده .ان شالله سال ديگه با هم ميريم اگه زنده بودم.
صلواتو يادتون نره

التماس دعا

يا زهرا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 7:4  توسط ياس 18ساله  |