کاش از ما نپرسند بعد از شهدا چه کرده اید ؟اخر چه دارد بگوید انبوهی از نقطه چین ها!!!؟
بعد حدود3سال دلم هوای اینجا رو کرده

نوشتن در انیجا هم حس لطیفی بود

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 1:10  توسط ياس 18ساله  | 

بنام خدا

با سلام خدمت شما دوست عزيز

ادرس وبلاگم به ادرس زير تغيير پيدا كرد .اولين پست رو اونجا زدم!"تولد"

http://etreyaas.blogfa.com/

مممنون ميشم اين ادرسو به لينكتون اضافه كنيد

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:17  توسط ياس 18ساله 

هوالباقی

تو رفتی و ما هم دیر یا زود می آییم !

16فرودین یکمین سال درگذشت او. روحش شاد و یادش گرامی

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 16:26  توسط ياس 18ساله  | 

 

یا مقلب القلوب و البصار
از زمانی که یادم میاد هر سال اول بهار که میشد خوشحال بودیم که عید اومده عیدی میگیریم باید بگیم" عیدتون مبارک "و ...
وقتی با خودم فکر میکنم میبینم اینم دیگه برامون عادی شده عادی عادی ! از طرفی اون شور و شوق بچگی رو نداریم چون عیدیمون نمیدن! از طرف دیگه قبلا خوشحال بودیم که تعطیل میشیم حالا دیگه اینقدر تعطیلی هست تو تقویممون که ...!
از این سنت قشنگ فقط اسمی مونده و خرید لباسی و سفره ای و دید و بازدیدی که ...میدونین چرا این این طوری شده؟ چون عادت کردیم از کنار خیلی چیزا عادی رد شیم و فقط ظراهرشو ببینیم.
اما ما قراره با بقیه فرق کنیم بچه مذهبی شیعه ی ایرانی باید فرق کنه با بقیه از هر نظر!و من میخوام امسال با یه دید دیگه ای با این سنت پیش برم.میخوام از این هفت سین و محتوی سفره با توجه به اینکه میدونم نماد چه چیزی هستن چیزای جدید ازشون یاد بگیرم!انشالله که توفیق عمل داشته باشیم.
آینه: نماد نور و راستی!راستی و صداقت همون چیزی که این روزا دیگه خبری ازش نیست اینقدر دوز و کلک و دروغ زیاد شده که بعضی هامون یادمون رفته صداقت چیه برا چیه و ...!!!پس من از آینه سر سفره مون میخوام یاد بگیرم که "صادق باشم"
ماهی: نماد زندگی!یادمه یه جایی شنیدم ک بالاترین نعمتها نعمت زندگی هست .پس من از ماهی و حرکتش میخوام "حرکت و عدم رکود" رو یاد بگیرم !
شمع:نماد گرمی و حرارت! از شمع صمیمیت رو یاد میگیرم اینکه با هم نوعام گرم و صمیمی باشم در هر حال
گل:نماد دوستی! یادم باشه را بقیه دوستای خوبی باشم .و از طرفی برا خدای خوبم هم دوست خوبی باشم علاوه بر اینکه بنده ی خوب باشم
کتاب: نماد دانایی! چقدر قشنگه این کتب سر سفره مون کتاب خداست و کلام اون.پس یادم نره که مانوس شم با اون.
سمنو:نماد خیر و برکت! یادم میده اگه با خدا باشم هر چند که فقیر باشم از نظر مادی اما خیر و برکت رو اون بهم روزی میکنه!
سنجد: نماد حیات و بذر حیات! یادم میده فقط یه نفر هست که حی لایموت هست بقیه همه رفتنی هستن .همیشه به اون تکیه کنم

سیب:نماد مهر و مهرورزی ! یادم میاره که ایرانیا همیشه به مهربونی معروف بودن .منم به عنوان یه ایرونی باید اهل دل و معرفت باشم
سیر :نگهبان سفره ! ایادم میده همیشه یکی هست که نگهبان و محافظمه !یه وقت ازش غافل نشم!
سماق:مزه ی زندگی! یادم میده که مزه ی تلخ یا شیرین زندگی دست خودمه!!!بستگی داره چطور بهش نگاه کنم و باهاش کنار بیام!
سبزه:نماد سبزی و خرمی! یادم باشه دینا محل گذره! پس غم برا چی؟
سکه:حتما ازش یاد میگیرم که داشته باشمش فقط برا رفع نیازام .زیادیش پدرمو در میاره.
میخوام وقتی امسال "حول حالنا الی احسن الحال" رو میگم واقعا ازش بخوام که امسال دگرگون شم و همونی شم که اون میخواد.میخوام وقتی به بقیه میگم :"سال نو مبارک انشالله سال خوبی داشته باشین" تو ذهنم باشه که امسال سال خوبی از نظر کمتر گناه کردن /بیشتر زیارت رفتن/ بیشتر با خدا بودن/ نمازای بهتر و ...برا اونها و برا خودم باشه!
"نوروز 86رو بهتون تبریک میگم.انشالله سال خوبی در پیش رو داتشه باشین"

صلوات یادتون نره
التماس دعا
یا زهرای مرضیه (س)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 11:51  توسط ياس 18ساله  | 

هوالحی لا یموت

یادمه وقتی وبلاگو راه انداختم دیگه خاطره نویسی تو ی دفتر خاطرات رو کنار گذاشتم چرا که اینجا رو  خیلی متفاوت ترو خیلی لطیف تر دیدم , یه جورایی زنده حسش کردم.از وقتی باهاش آشنا شدم دوستای زیادی پیدا کردم وچیزای زیادی یاد گرفتم.چیزایی که واقعا کمکم میکنن برا ادامه راه .همون راهی که خیلی از ما گمش کردیم وداریم دست و پا میزنیم برا پیدا کردنش.بعضیهامون هم اینقدر غرق شدیم که اصلا یادمون رفته راهی هم وجود داره و همش داریم تو  این پیچ و خمها دورخودمون میچرخییم!

جز کدوم دسته ایم؟دسته اول معقول تر به نظر میرسه!آخه یکی مثل من میدونم راه چیه ,به کجا ختم میشه!اما مدیته که گمش کردم.میدونی چرا؟چون یه جورایی یه کم پام لغزیده طرف دسته دوم یعنی اینقدرخودمو درگیر دنیا کردم که...اما چون راه و هدفو میشناسم تا میلغزم کمکم میکنن.اینقدر از این ور و اون ور بهم تلنگر میزنن که بیدار میشم و دوباره میام تو راه.تا میخوام بی راهه برم میبینم محرم /اعتکاف / رمضان / فاطمیه ... رسیده.تا میخوام پرت بشم امام رضا(ع) نمیذاره دستمو میگیره ,دعوتم میکنه ,ارووم میکنه, میارتم تو راه ...میدونی چرا؟!؟چون هوامونو دارن! چون وقتی منو آفرید قرار شد خلیفه الله شم, کجا دارم میرم؟ خودشون کمکمون میکنن و میارنمون تو راه!اصلا هم به روم نمیارن که چیکارا کردم؟ساپرتم میکنن, خیلی چیزا روبرام تند تند میفرستن گه گاهی حواسم جمع هست تیز میگیرم و گه گاهی هم که از دستم میره باز میفرستن به طرق مختلف!میدونی چرا؟ چون ارحم الرحمینه! ستارِ!جبارِ!غفارِ!

خیلی دلم میخواد بتونم جواب اون همه خوبی ها و مهربونی هاشو بدم با خوب شدن و آدم شدنم.دلم میخواد پاک بودن, پاک ماندن و پاک رفتن فقط شعارم نباشه.دله دیگه اینجوری میخواد! افعال منفی هم نمی پذیره چون میدونه که میشه و البته میدونه که باید تلاش کنه و وقت بگذاره تا بتونه پیش بره.باید دم به دم بهش یه چیزایی رو یادآوری کرد و اون تلنگرهایی که بهمون میرسه رو به خوردش داد.باید بهش یادآوری کنم که:

- تو قراره خیلفه الله باشی پس باید تموم کارایی که تو رو میرسونه به این هدف بشناسی وبا معرفت تموم عامل بهشون باشی.

-یادت باشه که خدا دنیا و مافیها رو برا تو خلق کرده .قراره اونها در خدمت تو باشن و نه تو در خدمت اونها!!! یادت نره که تک تک این چیزا دارن ذکر همون خدایی رو میگن که تو میخوای جانشینش روی زمین باشی پس در عین حال که اونها رو به خدمت میگیری  مزاحم ذکر گفتن  و عبادتشون نشو!منظورمو که میفهمی؟یعنی اگه مثلا از ظرفی استفاده کردی برا خوردن غذات بعد صرف غذا سریع تمیزش کن اخه اگه اون کثیف باشه که نمیتونه ذکر خدا رو بگه! درسته؟!

-یادت باشه باید تو زمینه دینت مطالعه داشته باشی!اونقدر اطلاعات داشته باشی که بتونی دفاع کنی در برابر این همه شبهاتی که داره از هرطرف بهت هجوم میارن.

-تو باید قبل از انجام هر عملی بهش فکر کنی وجنبه های مختلفشو در نظر بگیری.اگه قراره منتظر بمونی بیاد بدونی وظیفه ی یه منتظر چیه؟میدونی که فقط با دعا خوندن و اشک ریختن نمیشه منتظر موند!باید رو خودت کار کنی" منتظران مصلح خود باید صالح باشند"...

اینها فقط بخشی از اون چیزایی بود که باید بهت یادآوری میکردم.امیدوارم همونی بشی که خدا در مورد تو هم به خودش بگه:"فتبارک الله احسن الخالقین"

صلوات یادتون نره

التماس دعا

یا زهرای مرضیه(س)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 18:54  توسط ياس 18ساله  | 

بسم رب الحسین(ع)

آمد محرم ماه خون /انا الیه راجعون

محرم داره از راه میرسه و بار دیگه بوي عشق و مردانگي و آزادگي حال و هوای ما و شهر و دیارمون رو عوض میکنه.بچهها پرچمهاي سرخ و مشكي رو آماده ميكنند.پرچمهايي كه عشقشون اينه كه توي نسيم شبهاي هيأت به رقص در بيان و همه رو مبهوت خودشون كنند.مردم خیمه ها رو برپا میکنن به یاد خیمه های ارباب.این روزا هر کسی حال و هوای خاصی داره .اما نمیدونم چرا من یه حس عجیبی دارم!یادمه قبل از اینکه محرم بیاد ,رمضون بیاد, ذی الحجه بیاد حال و هواها چطوری بود؟ چه خبر بود توی شهر و محله هامون!نمیدونم چرا هر چی میگردم دنبال اون حس , اون ادمها , اون خلوص و پاکیها پیدا نمیکنم !!! چرا دیگه از خمیه هایی که برا ارباب زده میشه اون بویی که از بچگی توی ذهنمه نمیاد؟چرا اگه هدف یکی هست این تفاوتهای بین هیئتها برا چیه؟........

دلم اون حال و هواها رو میخواد .حال و هواهایی که ما باعث کمرنگ شدنش شدیم  تک تک ما! با کارایی که از محرم 84تا به امروز انجام دادیم.

 نمیخوام به کسی انتقاد کنم نه!!! دارم به این فکر میکنم که اگه نمیتونم بوی محرم رو بفهمم مشکل منه و گرنه چرا زهرا گفت من بوشو میفهمم؟محرم که همون محرمه این ما هستیم که عوض شدیم !!!این ما هستیم که فراموش کردیم خومون رو اون زمانی که غرق در کارایی بودیم که روحمون رو خسته و افسرده کرد و حالا چه انتظاری هست؟وقتی اینقدر غرق در خوابی که نمازهای صبحت قضا میشن , اینقدر غرق شدی تو این دنیا که یادت رفت عهدت رو با زیارت عاشورای حسین, وقتی با پیش اومدن موقعیت گناهی این تو بودی که پیش قدم انجامش شدی وقتی ...چه توقعی داری برا استشمام بوی محرم؟

اره! با توام! خود خودت!هستی ؟نه! تو مدتهاست که نیستی؟نمیخوای بیدارشی؟تو رو خدا بیدار شو باید باهات حرف بزنم , تو باید به حرفهام گوش بدی!بیدار شو دیگه!ببین خیمه ها رو زدن برا ارباب حسین(ع), ببین بقیه دارن اماده میشن برا محرم! اشک و شوق و شور دارن.

اه ! بیدار شو دیگه خســــــته م کــــردی !!!!!!!!

 

صلوات یادتون نره

التماس دعا

یا زهرای مرضیه (س)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 11:53  توسط ياس 18ساله  | 


یا خالق کل شی
مدتی بود که خیلی تو هم بود گوشه گیر و تنها میدیدمش حرفی نمیزد منم نپرسیدم تا اینکه اون روز اومد پیشم و تموم حرفهایی که تو دلش سنگینی میکرد رو برام گفت.خیلی پریشون و آشفته بود.
 
_همه چی برام با یه نگاه شروع شد و همون نگاه منو تا اینجا کشوند .باور کن من تا اصلا این مدلی نبودم .اصلا بذار همه چیو کامل برات بگم.تا همین 2سال پیش همه ی ذهن و فکرم قبول شدن تو دانشگاه بود من جز محدود افرادی بودم که از بین دخترای فامیل درسمو خوندم و تصمیم گرفتم بیام دانشگاه نمیدونی اون روز که بابام با یه جعبه شیرینی همراه با یه روزنامه از در اومد تو چقدر همه خوشحال شدن.فقط اون میون مامانم یه کم نگران بود میگفت باید خیلی مواظب خودت باشی. بابا که منو تا در خوابگاه رسوند و از جا و مکانم اطمینان پیدا کرد وقت رفتن بهم گفت:

دخترم! من که نتونستم درس بخونم اما تو که برات موقعیت فراهم شده محکم به درست بچسب و مواظب باش که یه سری مسائل حاشیه ای حواستو پرت نکنن و غافل شی.
ترمای اول که مشکلی نداشتم و اوضاع عادی پیش میرفت.اما نمیدونم یهو چی شد که وقتی به خودم اومدم که شدم مثل همون ادمایی که مامان قبل از اومدن به دانشگاه برام وصفشونو میگفت .چادرم مدتها بود که تو ساکم تا خورده بود  تارهایی از موهام زیبایی خاصی بهم داده بودن .لابه لای وسایلام چیزایی بود که اون بهم هدیه داده بود .وقتی یادم بهش میفته ازش حالم بهم میخوره از خودمم همین طور .اون منو بازیچه دست خودش کرده بود .وقتی اون شب برفی دیدمش که داره با یکی دیگه حرف میزنه و اونقدر غرق شده که اصلا متوجه نشد که من از کنارش دارم رد میشم فهمیدم که چقدر حماقت کردم!  طی همین یکی دو هفته پیش وقتی باهم صحبت میکردم سردیشو با تموم وجود حس میکردم خودش که چیزی نمیگفت وقتی علت رفتارشو پرسیدم وبا هم بحثمون شد حرفهایی بهم زد که ...تا اون روز اینقدر غرورم  نشسکته بود .
اون منو بازیچه دست خودش کرده بود .هیچ وقت نمیتونم ببخشمش.همین طور هم اتاقیمو .همونی که منو به کارایی ترغیب کرد که امروز میفهمم چی به سرم اورده. الان از همه ی اون کارایی که کردم پشیمونم.خیلی ذهن و روحم پریشون  شده .وقتی به حرفهای مادر و پدرم فکر مکینم میفهمم که دلنگرانی اونا از چی بود!میخوام دیگه از این به بعد خودم باشم همراه با فرهنگ خودم .دلم برا چادرم خیلی تنگ شده دلم برا خونوادم خصوصا اون ابجی کوچیکم که وقیتی میخواستم بیام دانگشاه گریه میکرد که دیگه کی شبا برام قصه بگه تنگ شده .دلم برا صفا و صمیمیتی که تو راز ونیازام داشتم تنگ شده .

میخوام دیگه خودم باشم نه یکی مثل بقیه.
میدونم که دیگه شنیدن این قضایا برا ما هم عادی شده اما بایدحواسمونو جمع کنیم هر کی باید خودش باشه همراه با فرهنگ و هوش و استعداد خودش.هیچ وقت نخوایم که مثل دیگرون باشیم چرا که اون دیگری هم دلش میخواد مثل یکی دیگه باشه.خودت باش همون خودی که خالقت اونو خلیفه الله نامیده .سعی کنیم کسی بشیم که خالقمون در مورد آفربنش من :فتبارک الله احسن الخالقین" بگه.
در پناه حق موفق و سربلند باشید.

صلوات یادتون نره
التماس دعا
یا زهرا س

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 14:40  توسط ياس 18ساله  | 

بسم رب الکعبه

سلام به همه ی شما دوستای خوبم! احوال شما؟خوبید؟خوشید سلامتید؟چه خبر از درس و دانشگاه و امتحان وکسب و کار و زندگی...خوب ببخشید دیگهّ !لازمه گاهی اوقات وبلاگ با تاخیر هم اپدیت شه!حتما دارید میگید بسه دیگه برو سر اصل مطلب ما که میدونیم این سلام و احوال پرسیت بی هیچی نیست!باشــــه شروع میکنم!

تا حالا شده در مورد حق و حقوقهایی که داری فکر کنی؟اینکه چه حقوقی به گردنت هست و تو باید بهشون احترم بذاری ؟خوب! مهم نیست !من 4نوع حقی که به نظر میرسه ما به عهده داریم رو عرض مکینم خدمتتون البته با اجازه !!!

_خدایی که ما رو خلق کرده و خودش میگه من همه چیز رو آفریدم برا انسان آیا نباید لحظاتی از وقتمون رو به اون اختصاص بدیم؟بشینیم با خودمون فکر کنیم که با این فرصت محدودی که داریم چطور میتونیم بهتر و صمیمی تر ارتباطمون رو با خدا برقرار کنیم!چطور میتونیم بهتر این حق رو ادا کنیم؟دوستی میگفت وقتی میخوام با خدا حرف بزنم دنبال بهترین و قشنگ ترین واژه ها میگردم !هر کی متناسب با سطح خودش!

_خودمون! خودمون خیلی مهم هستیم چرا تا حالا به این فکر نکردیم که ما چه حقوقی بر عهده ی خودمون داریم؟ اون روز داشتم با خودم فکر میکردم که من متشکل از دوبعد روحی و جسمی هستم! در واقع این دوبعد هستن که باعث شدن الان من وجود داشته باشم !پس باید حقی که اینها دارن رو ادا کنم!من حق ندارم به خودم لطمه بزنم! مواظب سلامتی خودم نباشم !آبروی خودمو ببرم!گناهامو افشا کنم!عزت نفس خودمو خراب کنم!من حق دارم خوب زندگی کنم ! خوب انتخاب کنم!...باید مواظب اینها بود و با دید وسیع تری به خودم نگاه کنم . اخه !من وجود دارم! هستم ! و باید به این بود خودم اهمیت بدم...

_دیگران یعنی همونهایی که ما داریم با اونها زندگی میکنیم و به نوعی باهاشون درارتباط هستیم.  اینکه من هستم و اونها هم هستن همین بودن ما برامون نسبت به همدیگه حق و حقوقی رو ایجاد میکنه!حق ندارم آبروی کسی رو ببرم /پشت سر کسی حرف بزنم /کسی رو تو جمعی تحقیر کنم / کاری کنم که دیگری اذیت شه/دیگران چون هستن من باید به واسطه ی این بودنشون به حق و حقوقی که دارن احترام بذارم!

_طبیعت یعنی همه ی اشیا و اجسامی که دور و بر ما هستن!اینها هم حقی دارن به گردنمون! اگه به این دید به طبیعت نگاه کنیم که برا راحتی و آسایش ما ساخته شدن مطمئنا بهشون احترام میذاریم!همین میز و صندلی که سر کلاس روش میشینی خداییش  چقدر بهش احترام میذاری؟منظورم اینه که چقدر خط خطیش نمیکنی ؟عکس استادت رو روش نمیکشی؟درد دلاتو روش نمینویسی؟یا همین اتوبوسی که سوار میشی چه لزومی داره روش یادگاری بنویسی؟

پس شد: حق خالق /حق خود انسان/حق دیگرون /حق طبیعت

 ما انسانیم همراه با تموم ظرفیتها و استعدادهایی که خدا بهمون داده! کار سختی نیست اگه یه کم دیدمون رو بازتر کنیم و به دید وسیع تری ببینیم قضایا رو!خیلی مهمه دید ما !این دید ما هست که بهمون جهت میده ...جهت در واقع مسیر حرکت ما هست.

امیدوارم همه ی ما خوب فکر کردن و خوب دیدن رو یاد بگیریم

در پناه حق روزای خوبی رو پیش رو داشته باشین.

 

صلوات یادتون نره

التماس دعا

یا زهرا(س)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 19:28  توسط ياس 18ساله  | 

با یاد او

شده تا حالا یه صبح زود شکفن یه غنچه ی گل کنار بولوار نظرتو جلب کنه؟چقدر برات اون صحنه جالب بوده و آیا اصلا بهش فکر کردی؟

شاید خیلی چیزا کنار دست ما اتفاق می افته که میتونه برامون پیغام داشته باشه اما ما بهش توجه  نکردیم که شکفتن یه غنچه گل کنار بولوار هم میتونه یکی از اون اتفاقها باشه!میگن شکفتن و جوانه زدن همیشه قشنگ و جالبه!وهر تولدی یه درد  زایمانی رو به همراه داره و این قانون طبیعته!

دارم به این فکر میکنم که اگه این یه قانونه بیایم بسطش بدیم و به قضیه این طور نگاه کنیم که حالا که دردها و سختی ها برا ما پیغام تولدی رو به همره دارن چرا ما سعی میکنیم از سختی ها فرار کنیم؟چقدر خوبه که ما به سختی هایی که بهمون میرسه با این دید نگاه کنیم که بعد این سختی تولدی رخ میده که برامون شیرین و جالبه و زمینه ی تغییر رو فراهم میکنه.تغییری که گمشده ی ما تو زندگیمونه و این همه بدوبدو کردنها برا اونه .

چرا ما عادت کردیم وقتی یه سختی بهمون میرسه یا دردی و رنجی و غصه ای همش غر میزینم و سعی میکنیم یه جورایی ازش فرار کنیم ؟چرا سختیها رو تکلم خدا با خودمون نمیدونیم؟چرا همش دنبال راحتی هستیم؟چرا وقتی به اون راحتی هایی که مد نظرمون بود رسیدیم بازم احساس میکنیم اون چیزی نبود که میخواستیم و دنبالش بودیم؟؟؟میدونی چرا؟ چون ما یاد نگرفتیم و اینو درک نکردیم که راحتی و آسایش مال این دنیا نیست!چرا؟چون این جمله رو میگن:دنیا مزرعه اخرت هست رو تو کتاب دینی دبستانمون بستیم و هیچ وقت هم نفهمیدیم که معنی اون جمله چی بود؟چون یادمون رفته که سر منشا مشکلاتی که برامون پیش میاد خودمون هستیم و اعمالمون!نمیدونم چرا درک نکردیم که اگه سختی تو زندگی برامون پیش میاد برا اینه که خدا میخواد از این طریق کمکمون کنه تا ریشه خیلی از صفات بدی که تو وجودمون هست رو پاک کینم !همون صفاتی که میتونه روی ۷۰نسل بعد مون اثر بگذاره!!!

چقدر خوبه که این موضوع رو از این دید ببینیم ودرک کنیم و بفهمیم.

............چشم ها را باید شست /جور دیگر باید دید.........

 

صلوات یادتون نره

التماس دعا

یا زهرا (س)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 17:7  توسط ياس 18ساله  | 

 بنام خدایی که همین نزدیکیهاست...

خدا رو شکر میکنم بابت همه ی این چیزایی که بهم یاد داده:

_یادم داده که وقتی ساکته برا اینه که میخواد حضور ژرفترش رو بهم نشون بده.

_یادم داده که اگه واقعا میخوام پیروز شم  باید از خودش که همیشه همرام هست و هیچ وقت تنهام نمیذاره و راه رو خوب بلده کمک بخوام.

_یادم داده نگران فردا نباشم چرا که هر روز به اندازه ی کافی برا خودش گرفتاری داره که باید باهاشون کنار بیام.

_یادم داده  که به فردا امید داشته باشم چرا که اگه امید به فردای بهتری نداشتم هیچ وقت نمیتونستم امروز رو دووم بیارم.

_یادم داده که در مقابل اونچه که امروز برام پیش میاد شجاع باشم چرا که امروز همون فردایی ست که دیروز انتظارشو میکشیدم.

_یادم داده در هر آزمون و سختی که با اون مواجه میشم یه نعمتی نهفته ست که لازمه شاکرش باشم و البته دیگرون رو در اون نعمت سهیم کنم .

_یادم داده وقتی آرامشی رو بهم عرضه میکنه فقط برا راحتی خودم نیست بلکه برا اینه که منم به دیگرون ارامش بدم.

_یادم داده راه عبرت گرفتن از دردی که خودم اونو چشیدم اینه که همون درد رو از دیگری فرو نشونم.

_یادم داده که همه ی اونایی که اطرافم هستن بنده هاشن و من باید دوستشون داشه باشم و اگه کاری از دستم بر میاد براشون انجام بدم.

_یادم داده در هر کاری بهش توکل داشته باشم .

_یادم داده که بهترین لحظاتم اون لحظاتی هست که کنارش هستم .

یادم داده .............

اینا فقط قطره ای از دریای اموخته هاشه .

خدا جونم !با تموم وجودم دوست دارم !

شکرت میکنم.شکر برای تمام داده هات و نداده هات.

 

صلوات یادتون نره

التماس دعا

یا زهرا(س)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 13:55  توسط ياس 18ساله  |